
روی حرفم با توست
ای غزل واژه ی درد
میتوان بعد از تو به کسی عادت کرد
روی حرفم با توست
باعث حق حق من
تو چه کردی اخر با دل عاشق من
روی حرفم باتوست
با تو که بی خبری
از من و غصه و غم از منو دربه دری
روی حرفم با توست
که به من می خندی
کاش از دل من زود دل می کندی
روی حرفم با توست
باز هم عاشق باش
دست کم بعد از این با خودت صادق باش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:4  توسط مارال
|
یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره
در کابه ای قدیمی شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود
به او پوز خندی زد و گفت دیشب تا صبح خودت را فدای چه کردی؟
شمع گفت خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد
خورشید گفت همان پروانه که با طلوع من تو رها را کرد
شمع گفت یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار میکند و برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد
زیرا که شادی او را شادی خود میداند
خورشید به تمسخر گفت آهای عاشق فداکار حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی دوست داری
چه چیزی شوی؟
شمع به آسمان نگریست و گفت شمع.......... دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشید با تعجب گفت شمع؟؟؟؟؟؟؟؟
شمع گفت آری شمع دوست دارم شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم شب پروانه را سحر کنم
خورشید خشمگین شد و گفت چیزی بشو مانند من که تا سالها زندگی کنی

نه اینکه یک شبه نیست و نابود شوی
شمع با لبخندی گفت من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی
من این یک شب را به همه عظمت و بزرگی تو نمیدهم
خورشید گفت تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه میکنی؟
شمع با چشمانی گریان گفت من از برای خودم گریه نمی کنم اشکم از برای پروانه است
که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:3  توسط مارال
|
از جدا شدن نوشتم رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنین یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی نازنین خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بن
ویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونت نذاشتم مثل دستات سرده سردم
من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
نمی دونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:5  توسط مارال
|
خداوندا مرا دریاب که دیکر روبه پایانم

از عذاب رفتن تو میسوزم من توی غربت
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابرو نمیارم
وقتی نیستی هرچی غصه است تو نگامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو نگامه
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:48  توسط مارال
|
مرا اینگونه باور کن کمی تنها کمی بی کس
کمی از یاد ها رفته
خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته
نمی دانم مرا ایا گناهی است
که شاید هم به جرم ان غریبی و جدایی است
خداوندا مرا دریاب که دیگر روبه پایانم
تمام تن شدم زخمی زتیغ هم قطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرار و تکراری
از این بیداد دشمن را به جای دوست پنداری
هیچ با من نیست در این ویرانه ی غم
در این نامردی ایام در این غمخانه ی دنیا
خداوندا مرا دریاب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط مارال
|
بعد یه عمری عاشقی گفتی برو بی ادعا اسممو از یادت ببر پشت سر و نکن نگاه
خواستی از اون خاطره ها هیچی به یادم نمونه گفتی که کاخ آرزوم دیگه شده یه ویروونه
باشه میرم چون تو می خوای همیشه این جوری بوده خواهش های تو همین جوری زوری بوده
من نمی بخشم دلتو چون با دلم خوب تا نکرد گفت می مونه اما نموند به عهد مون وفا نکرد
ساده دل من که می خواست قلب تو رو اسیر کنه خبر نداشتم که دلت می خواد دلم رو پیر کنه هیچی نگو یک دفعه گفتی فهمیدم تو رو
فراموش می کنم 
شتر دیدم من ندیدم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:38  توسط مارال
|
دور تو خط کشیدم
روی جدول خیابون با نگاهی گنگ . خسته نفسش حبسه توسینه زندگیش مدار بسته
مثه یه زندونی تنها میله ی غم شده دنیاش یه تکیدهس یه شکسته پر اه و پر ای کاش
خیلی وقته رد پاشو توی بن بست جامیذاره زندگیش قمار اما تاس اون نقطه نداره
خسته ای اخر خطه توی مرز کفر و ایمانشهر نعشه بی تفاوت مسخ برج و سیمان
خاطراتش زنده میشه خاطراتی که نمی خواد به خودش میگه تموم قصه این باد و فریاد
پلکاشو رو هم میذاره لحظه ای جنون میگیره چشماشو بست میگم نهههههههههههههه
کاشکی از حادثه میگذشت صدای جیغ ترمز میگه دیره واسه بر گشت
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:57  توسط مارال
|
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:27  توسط مارال
|
رد پا خندید و رفت بر من بی تکیه گاه بر من در مانده در ترس بی فرجام راه رد پا از من گریخت در هجوم روز و شب
گر گرفته چهره ام از حجابی شکل تب رد پا بی سایه رفت با غمی گنگ و کبود هیچکس جز ردپا بعد از این عشق نبود
دور شد از چشم من رد پا تنها دوید چشم هایم خیس شد رد پا هر گز ندید چشم من چون اینه در دل شعرم شکست دفتر

عمر مرا چشم هایم زود بست رد پا از من گذشت از من و شعر ترم اشک هایم را ندید در نگاه اخرم چشم من اما هنوز در
پی ان رد پاست رد پای او نبود جای پا های خداست
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:11  توسط مارال
|
به چشمات بیاموز
که هر کسی ارزش دیدن نداره
به دستات بیاموز
که هر گلی ارزش چیدن نداره.jpg)
به قلبت بیاموز
که هر کسی در کنج اون جا نداره
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 11:50  توسط مارال
|